تبليغاتX
ولگرد ستاره ها

به نام آفریننده ی زن

درود...

درود بیکران بر مادران ایران زمین...

دروود بر فریاد خاموش مهر مادری...

و درود بر آنانکه آن را چون گنجینه ای بی مانند ارج نهادند و چهره ی همسان هیچش را چون ابر بهاران نشمردند و فردای خویشتن را از لبخند به بغضی گلوبند دگرگون نساختند.

و درود بر آفریننده اش که آفریده اش را نتوانم همانگونه که شایسته و برازنده ی اوست پاسخگو باشم

و سپاس سپاسی مرگبار و جان فرسا بر تو ای هستی بخش برترین هست هستی سپاس

و افسوس بر من و آنانکه سخن و رفتار خویش را چون تیری زهرآلود بر جایگاه و سرچشمه ی مهر جهان نشانه رفتند افسوس

از این دریچه سخن بغض میشود و زبان مرا یارای یافتن واژگانی درخور و برابر آنچه هست نیست

تنها اندوهی که از ژرفای دل برمیخیزد و بر این برگ می نشیند واشک تمساحی که چون خونی که بر دشنه است می ریزد...

مرگ بر من باد مرگ...

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
من ترسیدم برای اینکه میهن خویش می پرستم

به نام بهار آفرین

چند روز پیش پیشامدی رخ داد که من کاری نتونستم بکنم .و همین بس که از خودم شرمسار باشم...

خیلی وحشتناکه...

چند هنگامی هست که احساس می کنم من  من   من فقط یه خوک کثیفم...

من یک جوان ایرانیم و نمی دونم چرا باید همچین احساسی داشته باشم...

و...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
آی دزد...
به نام خدا چند هنگامیه که آپ نمی کنم ببخشید البته خودتون که می دونید من سربازم و دو سه ماه یک بار 10 ،‌12 روز میام مرخصی . اینبار دلم از یه چیزی پر بود که هم خواستم خالیش کنم هم یه خورده دعواتون کنم اگه در حدش باشم. نیازی به پیشگفتار نیست و نمی خوام شعار بدم یا ادای آدمای با فرهنگ یا میهن پرست رو دربیارم.اگه یه خورده فکر کنید میبینید که درست میگم.شاید از نظر من درست باشه و شما قبولش نداشته باشید که در این صورت با هم گفتگو می کنیم. خوب قضیه از این قراره که دارن فرهنگمون رو نابغه هامون، بزرگانمون و تاریخمون رو می دزدن و ما انگار نه انگار! حق دارن وقتی میبینن جوونای ایرونی (نه همشون)خیلی هاشون هیچ اهمیتی به این چیزا نمی دن ،حق دارن به خودشون جرات بدن خلیج پارس رو بکنن خلیج عرب.وقتی میان تو این چت رومهای فارسی و ایرانی و می بینن که همش چرندیات و مزخرفات و سکس و از این جور چیزاست و می دیدم سرشون با این چیزا گرمه من هم جای اونها بودم به خودم این جرات رو می دادم بیام بگم ابو علی سینا عرب بوده و اسمش رو بذارم "السینا".وقتی که می بینن ماها(قبول کنید که خیلی از ایرانی ها)حتی یه بیت از خیام و مولوی و شاهنامه ی فردوسی و...بلد نیستیم و هیچ نمیدونیم بعضیهاشون اصلا کی اند و چه گفتند،و اگر هم بدونیم اونهم بخاطر این بوده که چند خط ناقابل تو کتابهای درسی بوده به یقین درنگ نمیکنن و با شهامت و پررویی میان میگن مولوی شاعری ترک بوده. با وجود این که همه ی شعرهاش فارسیند و یه بیت ترکی نداره!باز هم بازهم هنگامی که می بینن عین خیالمون هم نیست که ترکیه به یونسکو پشینهاد داده که سال 2007 سال مولانا نامگاری بشه.میان جشن های باشکوهی هم می گیرند برای هشتصدمین سالگرد تولدش و یکی از زیباترین شکل و جلد مثوی معنوی اون رو صحافی می کنند و رییس جمهورشون به میهمانهای خارجیشون هدیه میده.باید چه گفت؟چه کرد؟ پروردگارا!!! خودمون رو قاضی کنیم .فکر می کنید با این جمعیتی که ایران داره تو چند تا از خونه ها می تونیم شاهنامه یا بوستان و گلستان و مثنوی معنویو...پیدا کنیم . البته دیوان حافظ تو اکثر خونه ها هست خدارو شکر.فردوسی سی سال خودش رو پاره کرده که ما زبان و نژادمون همین طوری پاک و بدون ناخالصی بمونه اون وقت تو عمرمون یه بار لا شاهنامه رو هم باز نکنیم خیانت نیست ؟ حتی از اون هم بدتره.البته این بخاطر اینه که توی کشورمون بخوبی فرهنگ سازی نمیشه.حتی خود من که دیوونه و معتاد موسیقی سنتی ام تا وقتی که قیصر امین پور زنده بود نمی دونستم که این آهنگ معروف استاد افتخاری شعرش از ایشونه. (خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن/زغمهای دگر غیر از غم عشقت رهاکن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری /شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن خدایا بی پناهم زتو جز تو نخواهم /اگر عشقت گناهست ببین غرق گناهم دو دست دعا فرا برده ام به سوی آسمان ها /که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشان...) اونور دنیا دارن واسه مولانا وخیام و...کنگره وبزگداشت برگذار می کنن وما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.چرا بهترین مولانا شناس باید یه خانوم اروپایی باشه؟چرا کتابهای شاهنامه ی ما چاپ مسکو اند؟این ضعف مانیست؟‍ شاید بگین خوب که چی؟ خوب بکنن.مگه اینها واسه ما نون و آب میشه؟ خوب عزیز من اگه این چیزها مهم نبود چرا دارن شب و روز خودشون رو جر میدن که اینها رو از ما بگیرن.چرا باید با هر دوز و کلکی آثار تاریخی و باستانی مارو از کشور خارج کنن و بذارن تو موزه های خودشون؟(قابل توجه اونهایی که تو پست قبلی گفته بودن از حال بگو نه گذشته). تازه ماکه کشور جهان سوم هستیم و اونها پیشرفته اند و دارن پست مدرنیسم و نمی دونم از این جور چیزها رو تجربه میکنن.یخورده فکر کنین و از خودتون بپرسین برای چی به این چیزها نیاز دارن؟اگه مهم نبود هیچ وقت دنبالش نبودن. همین لباس فارغ التحصیلیشون رو می بینید؟ وقتی که ازشون بپرسید این لباس نماد چیه فکر می کنید چی بهتون میگن؟ Avesina یعنی ابوعلی سینا.لباس و پوشش ابوعلی سینا رو کمی تغییر دادن و برداشتن واسه خودشون. چرا اینقدر دور بریم همین پاپا نوئل رو از کجا آوردن؟ بله از حاجی فیروز ما برگرفته شده! دیگه بیشتر از این چی براتون نمونه بیارم .فقط کم مونده بگن رستم پسرعموی آشیل بوده و فرانسویه و تهوینه هم دختر پادشاه انگلستان بوده .باید دق کرد بخاطر این رویدادها!تو رو خدا نگین به خاطر یه سری مسایل سیاسی نباید به این چیزا فکر کرد.گور بابای همشون .من دارم از خاک حرف می زنم نه آدمایی که خاک تو دستشونه.می دونم همین چیزها هم به ما ربط داره .منظورم اینه که حالا که اونا به فکر نیستند خودمون باید آستین بالا بزنیم واز حقمون در برابر بیگانگان پشتیبانی کنیم. خیلی وقته که می خوام یه وبلاگ ایرانشناسی و ایرانگردی راه بندازم که البته دوزبانه خواهد بود هم فارسی هم انگلیسی چون بیشتر برای جذب توریست و اینکه جهانیان این کشور پر از مناظر دیدنی و این بهشت فراموش شده رو ببینن و بشناسن اینکار رو می کنم.اگه مطلبی نوشته ای یا یک جای ویژه تو ایران که می شناسید و می دونید که کمتر کسی اونجا رفته و هنوز شناخته شده نیست برام بنویسید اگر هم با عکس باشه که چه بهتر. راستی من دارم می رم تو دوازدهمین ماه از خدمت!هوررررااااااااا!فقط هشت ماه دیگه مونده.نیگا کن تو رو خدا دارم مثل اوسکول ها به خودم امیدواری میدم! علی ! ای هیولای زیبای من دلم برات تنگ شده.می دونی یکسال از آخرین باری که از سرکار برمیگشتیم گذشته.یادته آخرین روز چند ساعت تو خیابون باهم حرف می زدیم و نمی تونستیم از هم دل بکنیم؟امروز رفته بودم سرکارم یه سری به بروبچ بزنم برگشتنی سرم رو گذاشته بودم روصندلی تا اون مغازه ی همیشگی رو نبینم دلم برات تنگ بشه.اتوبوس که رسید به مقصد تا اومدم پیاده شم ییهو چشم افتاد به همون جایی که باهم رفتیم آش خوردیم یادته چک نویس عقایدم در مورد گروه رو آورده بودم؟فکر کنم بعدش هم رفتیم واکسن هپاتیت زدیم .یادم می افته اعصابم میریزه بهم.چه روزهایی بود... از همتون ممنونم به خاطر این همه محبت .از علی به خاطر بودنش که وجودش برام دلگرمیه. آرش بخاطر مهر دلنشینش و بویژه از نیلی با نظرها و مهر بیشمارش واز زیر صفر همکلاسی پیشین و دوست همیشگی خوبم و از شکوفه خانوم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
پیشگامان پارسی

به نام خداوند ایران زمین

این رو بخونید و کیف کنید

ایرانیان در همه ی تاریخ سر چشمه ی خدمات بسیاری برای بشریت بودند وبا تاریخ و تمدنی درخشان نقشی تاثیر گذار در تمدن امروزی بشر داشته اند بسیاری از محصولات،صنایع،سیستم ها یا وسایل ،اولین بار توسط ایرانیان اختراع یا کشف شد و پس از آن در اختیار جهانیان قرار گرفت که متاسفانه به علت تبلیغات ناکافی و تحقیقات کم در این خصوص بسیاری از این اختراعات به نام دیگران ثبت شده است با این وجود هرگز نمی توان منکر نقش اساسی ایرانیان به عنوان پیشگامان جهان در فرهنگ و علم و هنر شد.نکاتی که در سطور زیر می خوانید تنها قسمتی ازافتخارات پیشگامان پارسی در طول تاریخ بشریت است.

شیشه اولین بار توسط ایرانیان ساخته و برای منازل به کار گرفته شد.

زغال سنگ اولین بار توسط ایرانیان کشف شد.

اولین کسانی که از حضور قاره آمریکا آگاه بودند ایرانیان بودند.کریستف کلمب و اسکادوگاما با مطالعه ی کتابهای ایرانی موجود در کتاب خانه ی واتیکان به فکر قاره پیما یی افتادند.

کلمه ی شاهراه پس از ساخت راه بین "سارد"،پایتخت کارون و پاسارگاد که توسط کوروش احداث شد بر سر زبانها افتاد.

اولین سیستم استخدام دولتی به صورت کشوری و لشگری به مدت 40سال خدمت و سپس باز نشستگی و گرفتن مستمری دایم را ایرانیان و توسط کوروش پایه گذاری کردند.

اولین هنرستان فنی و حرفه ای دنیا در شوش و توسط کوروش برای آموزش" فن و هنر" ساخته شد.

اولین راه شوسه و زیر سازی شده ی جهان را ایرانیان به دستور داریوش ساختند.

اولین مردمانی که سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه ی فاضلاب شهری به بیرون از شهر اختراع کردند ایرانیان بودند.

ایرانیان اولین کسانی بودند که حیوانات خانگی را تربیت و از آنها استفاده کردند.

مس اولین بار توسط ایرانیان کشف شد.

اولین کسانی که آتش را به دست آوردند ایرانیان بودند.

در شهر سیلک در اطراف کاشان ایرانیان اولین کسانی بودند که ذوب فلزات را آغاز کردند.

اولین کسانی که به کشاورزی پرداختند ایرانیان بودند.

ایرانیان برای اولین بار موفق به ریسیدن و تولید نخ شدند.

اولین سکه در جهان توسط ایرانیان ضرب شد.

اولین عطرها برای خوشبوسازی توسط ایران ساخته شد.

اولین کشتی یا زورق با دستور یک پادشاه زن ایرانی ساخته شد.

ایران اولین ارتش سواره ی دنیا را با 115 سرباز تشکیل داد.

اولین حروف الفبا 7 هزار سال پیش در جنوب ایران طراحی شد.

الکل که نقش اساسی در صنعت و علوم مختلف به خصوص پزشکی ایفا می کند توسط رازی از اهالی ری در ایران کشف شد.

تقویم روزشمار امروز که بر اساس حرکت زمین به دور خورشید تنظیم شده است اولین بار توسط ایرانیان ارایه شد.

کانال سوئز توسط داریوش ایجاد شد.داریوش دستور داد تا آبراهه ی بسیار بزرگی بین دریای سرخ و مدیترانه بکنند که امروزه پس از گذشت هزاران سال به کانال سوئز تبدیل یافته.

فناوری بسیار پیشرفته ای به تازگی در همه ی دانش ها بکار گرفته می شود که "نانو تکنولوژی"نام دارد.چندی پیش در ایران کوزه هایی پیدا شد که 6هزار سال قدمت دارشتند.روی این کوزه ها از فلز آغشته بود.جالب اینجاست که این فلزکاری از فناوری نانو بهره مند بود تمام سطح کوزه دقیقا با 18 اتم مس پوشیده شده بود.

نام دیگر سزارین "رستم زا" نام دارد نخستین بار رستم در شاهنامه ی فردوسی این چنین زاده شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
دیگه راستی راستی رفتیم...

به نام پروردگار

دروووووود

ای بابا .....

این سربازی رفتن ما هم عذابی شده ... جای شما خالی دهنمون سرویس شده

خیلی ببخشید ها(اصفهانیهای گرامی)این مردم اصفهان نمی دونم چه پدر کشتگی ای با برو بچ تهران دارن.عجب اخلاق گندی هم دارند .

فردا میرم واسه چها ماه دیگه البته شاید آخر های شهریور به بهونه ی گرفتن جواب انتخاب رشته بتونم یه چند روزی مرخصی بگیرم بیام تهران.

برای اینکه وقتی برگشتم خوشحال بشم برام آف های خوشگل و عاشقانه بذارید.هرچی بیشتر بهتر می خوام تعداد آف هام وقتی که برگشتم از سه رقمی هم بیشتر شده باشه.دست شما درد نکنه.

دلم واسه همتون تنگ میشه خیلی ...خیلی ..... الآن که دارم اینها رو می نویسم بغضم داره می ترکه!

کاشکی زودتر تموم بشه برام دعا کنید که تو غربت بهم سخت نگذره ...وقتی بهش فکر می کنم ...به اینکه ماهها نمی تونم برگردم خونه می ترسم  وای چه قدر وحشتناکه!!!!!

بدروووووود.......

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
بدرود!!!!!!!!!!!!!!!!!
درود بر برو بچ...

چطورین؟

ما که رفتیم آشکار هم نیست کی بر می گردیم.

ادامه ی سر بازی ام رو افتادم اصفهان.با این که توی بچه های توپچی بالا ترین نمره رو آوردم .من رو انداختند اصفهان و پارتی دارها تهران موندند.اشکال نداره ماهم خدایی داریم .البته اصلا چیزمم نیست ها .برای این ناراحتم که هر کدوم از بچه یه گوشه از ایران افتادیم.یکی اراک یکی همدان و بوشهر و تهران و امیدیه ی اهواز و....

برام مهم نبود کجا می افتادم ولی اینکه از بچه ها جداشدم خیلی ناراحتم.آخه ۵ ماه همه چیمون با هم بود .خوردنمون خوابیدنمون . .. هر کاری که می کردیم با هم بود دوران خوشی بود ولی تموم شد .دلم خیلی گرفته داره می ترکه .... تف به این زندگی..... بدرود

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
تخم مرغ های نیروزای پادگان ما!!!!!

     

به نام خدا

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد××××××××××نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

یه خاطره خیلی خیلی بی مزه براتون نوشتم.بخونید و به من  دشنام بدید.

البته چندتا واژه ی یک کم زشت هم بکار بردم .به بزرگی خودتون ببخشید چون بدون بکار گیری اونها عمق فاجعه رو نمیشد بگم.

ما توی پادگانمون صبح ها ساعت 6 توی حیاط بزرگ پادگان به خط میشیم.تو صفهای 9 نفره و بقیه هم پشت سر اونها.پس از اون مراسم صبحگاه شروع میشه.قرآن خونده  میشه پرچم بالا میره و نیایش و سرانجام فاتحه (که اینجور فرمان داده میشه:برای روح پر فتوح رهبر کبیر انقلاب شهدای جنگ تحمیلی و انقلاب اسلامی حمد و سوره قرائت می نماییم).پس از گذشت اینها رژه میریم.این تازه یه نیم نگاه بود برای آمادگی ذهنی برای اونچه که می خوام تعریف کنم.

از قضا من و به همراه 300 نفر از همرزمانم تو میدون صبحگاه(همون حیاط پادگان)ایستاده بودیم تازه مراسم شروع شده بود و که بیکباره یه بوی نه چندان خوشایندی به مشاممون رسید.من هم  مانند همیشه دست به دامان حبس نفس گشتم و دقیقه ای مغز رو از فیض مولکولهای اکسیژن بی نصیب کردم. معمولا پس این سختی نفس عمیقی می کشم و سلولهای خاکستری رو شادمان می کنم و خلاصه با شجاعت نفس می کشم.اما اینبار مثل همیشه نبود همین که اومدم نفس بکشم دیدم نه انگاری قاعله به اینجا ختم نمیشه بو خیلی خیلی غلیظ تر بدتر شده بود به طوری که همه حالشون داشت بهم می خورد.اینجاست که بروبچ همرزم از روش کار راه انداز تف استفاده کردند .(توی مراسم صبحگاه هنگامی که فرمان خبردار داده میشه هیچ کس حق تکون خوردن هم نداره یعنی اگه مار هم شما رو گزید نباید تکون بخورید باید صاف بایستید و دستها کشیده و مشت شده کنار درز شلوار و نگاه مسقیم و سینه سپر و ...از اینجور چرندیات .)حالا فکر کنید در این هنگام همه سرشون رو خم کردن و دارن فقط تف می کنند.هرکی داشت زیر لب یه چیزی می گفت .من هم که داشتم از خنده روده بر میشدم.آخه نمی تونید تصور کنید که چه بوی گندی بود که.همش هم هی غلیظ تر و بدبو تر میشد.فکر می کنم به خاطر تخم مرغهایی بود که بچه ها برای صبحانه خورده بودن.انگار یارو بجای تخم مرغ لجن خورده باشه .دیگه بو انقدر شدید شده بود که حتی صفهای آخر هم بوش رو حس می کردند.اصلا نمی تونستم جلوی خندم رو بگیرم داشتم از خنده می ترکیدم از اینور هم ابراهیم (دوستم) با لحجه ی شیرین ترکی هی فحش میداد. می گفت کدوم فلان فلان شده ی ........... داره می چسه. انگار که یارو اومده باشه بگوزه بعد ریده باشه. چه رکبی خورده بوده.قضیه ی همون بزرگترین ریسک دنیا بود.وای وای وای با با مگه چقدر شیکمت باد داره که ایقدر بوش غلیظه. گفتم بابا جوون مادرت تورو قرآن بی خیال شو بسه دیگه دارم بالا میارم نه انگار نه انگار دیگه عزمش رو جزم کرده بود و این راهی رو که شروع کرده بود رو باید تا آخر می رفت ول کن هم نبود. همون طور که دستمال کاغذی رو جلوی دماغم گرفته بودم و می خندیدم دیدم سرگروهبانمون داره میاد طرفم گفتم کلکم کندست.اومد بهم یه چیزی بگه یه دفعه چشمش خورد به چند لیتر تفی که جلوی پای بچه ها بود.یه نفس کشید ناگهان چشماش از حدقه زد بیرون .به گمونم بو تا مغزش نفوذ کرده بود .سریع راهش رو عوض کرد و از دسته دور شد.من دیگه داشتم رو زمین ولو میشدم.مگه میشد جلوی خندت رو بگیری.آخه باورکردنی نبود نهنگ هم نمی تونست همچین بویی تولید کنه.فحش خواهر و مادر بود که از سوی بچه ها به اون چسو خان داده میشد.آخر هم معلوم نشد کی بود.

فقط یه نکته ی اخلاقی و بهداشتی داشت : تا هنگامی که همه ی 6 متر و 15 سانتی متر رودتون رو خالی نکردید بی خیال نشید .اصلا هم به فکر بقیه نباشید مهم سلامتی دستگاه گوارش شماست.

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
دست شما درد نکنه!!!!
خیلی زشته که  آدما برا هم ارزش قائل نیستند.

یه ماهه پست دادم که نظرتون رو درباره ی کشورتون بگید اونوقت ۹ تا نظر دادند که ۳ نفر پاسخشون آری بوده .دو نفر بی تفاوت .و دو نفر هم پاسخشون نه بوده.بقیه  هم که بی ربط.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
آیا بر خود می بالید که ایرانی هستید؟

  به نام پروردگار 

     درود

فقط بیایید با یک واژه " نه " یا "آری" بگید که به اینکه ایرانی هستید به خود می بالید یا نه ؟

به دوستانتون یا هرکسی رو که لینکش کردید بگین که بیان نظر بدن همش یه کلمه است دیگه .زحمتی نداره .می خوام آمار بگیرم.

ممنون میشم.

تا آینده...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
معمای انیشتین

معمای انیشتین

این معما رو انیشتین خودش ساخته و گفته که 98 درصد از آدم های جهان نمی تونند پاسخ اون رو پیدا کنند.اگه تونستید پاسخش رو  پیدا کنید بدونید که در زمره ی باهوشترین مردم جهان هستید.من خودم نزدیک به 10 دقیقه پاسخش رو پیدا کردم.

1-در خیابانی 5 خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.

2-در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کنند.

3-این پنج صاحب خانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشندسیگار متفاوت می کشند و حیوان متفاوتی نگه داری می کنند.

پرسش:کدامیک از آنها در خانه ماهی نگه می دارد؟

راهنمایی:

1)      کبوتر در خانه ی قرمز زندگی می کند.

2)      مرد سوئدی یک سگ دارد.

3)      مرد دانمارکی چای می نوشد.

4)      خانه ی سبز رنگ در سمت چپ خانه ی سپید قرار دارد.

5)      صاحب خانه ی سبز قهوه می نوشد.

6)      شخصی که سیگار PallMallمی کشد پرنده پرورش می دهد.

7)      صاحب خانه ی زرد سیگارDunhillمی کشد.

8)      مردی که در خانه ی میانی زندگی می کند شیر می نوشد.

9)      مرد نروژی در یکمین خانه زندگی می کند.

10)  مردی که سیگار Blendsمی کشد در کنار خانه ی مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.

11)  مردی که اسب نگه می دارد کنار مردی که سیگار Dunhillمی کشد زندگی می کند.

12)  مردی که سیگارBlueMasterمی کشد آبجو می نوشد.

13)  مرد آلمانی سیگار Princeمی کشد.

14)  مرد نروژی کنار خانه ی آبی زندگی می کند.

15)  مردی که سیگارBlendsمی کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

به گفته ی انیشتین فقط 2 درصد مردم جهان می توانند این معما را حل کنند .اگه حل کردی جوابش رو برام بنویسید تا چند روز پس از این برنده ها رو اعلام کنم.

حاشیه:این وبلاگ شهره خانوم مارو سرویس کرده.باز نمیشه .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |

به نام خداوند

دیر هنگامی بود که می خواستم از (Face of hate)بنویسم.گاهی یادم می رفت و گاهی هم هنگامش نبود.اینک هنگام اونه که ازش بنویسم.

من و این آقاپسر توی کلاس آموزش دلفی با هم آشنا شدیم.نزدیک به 4 سال پیش.از همون هنگام هم با برنامه نوشتن (ویژوآل وC++ ...) سرو کار داشت و همچین یه خورده عجیب و غریب بود.ما یک کلاس ویژه بودیم چون فقط 5 نفر بودیم .پنج تا پسر که هرکدوم واسه خودشون کسی بودن و یه جورایی باحال بودیم.با یک آموزگار از خودمون ویژه تر.دیگه ببین اون چی بوده!!! بی خیال اون سه تای دیگه (البته علیرضا که یکی از ما پنج نفر بود به تازگی داره میاد نظر میده خبر مرگش) حالا منم و این آقاپسر که اکنون خیلی شاخ شده و واسه خودش دیدگاه و شیوه ای داره.دست به کارای گنده گنده می زنه و... آره!

این دوست من خیلی بانمکه.خیلی هم شوخه.البته هنگامی که داره نوشیدنی می خوره نباید بهش چیز خنده داری بگید چون نکبت همه ی اون چیزی رو که تو دهنشه  می پاشه بیرون.(خدا نصیبتون نکنه).

از اون تابستون که گذشت و ما از هم جداشدیم باهم ارتباط نداشتیم تا اینکه چند ماه پیش شماره تلفنش رو از تو کمدم پیدا کردم.زود پریدم بهش زنگ زدم.چند هفته پس از اون،هنگامی که داشتم از سرکار برمی گشتم توی اتوبوس دیدم یه پسر خوشتیپ روبروم رو صندلی نشسته.یه حس خوب بهم دست داد همه ی اینها تو یک ثانیه طول کشید.ناگهان با خوشحالی صداش کردم و اون هم که خیلی شگفت زده شده بود من رو نگاه کردو خلاصه دوستی فراموش شدمون دوباره جون گرفت.من سرپا و اون نشسته بود.داشتم براش اون چیزهایی رو که گذشته بود تعریف می کردم دید نمی شه من دارم بلند بلند سخن میگم و اینطوری هرکی تو اتوبوسه سروتهمون رو می فهمه.از جاش بلند شد و کنارم ایستاد و تا برسیم کلی خندیدیم و از هم گفتیم.(اونجا بود که لقب کوزت رو روم گذاشت!) فهمیدم اون هم از سر کار برمی گرده.خلاصه ایجوری بود که یه دوستی با ریشه ی بی پایان آغاز شد.

اینک هم می خوام که از ویژگی های خودش بگم که اگه اون ویژگی هارو از نزدیک حس کنید اگه جر نخورید دست کم تا  یه هفته اوسکول میشید.

1)      عشق متال داره خیلی خفن.

2)      یه نمه همچین لجبازه به اندازه ای که اگه خودتون رو پاره کنید روی برخی از سخنهاش پافشاری میکنه.

3)      دوست داره چهرش و تیپش با دیگران فرق کنه.

4)      هرگز فرهنگ استفاده از تلفن رو نمی دونه یا دست کم نمی خواد که انجامش بده.

5)      خیلی خوشگل می خنده(نه همیشه)

6)      جذابه و از دیدگاه من میمیک چهره اش خوفه .جفتمون چهرمون به درد فیلمهای خشن هالیوودی می خوره!

7)      به جز برخی هنگام باید یه نیم ساعتی انتظار بکشید تا سر قرار بیاد.

8)      خیلی دوست داره آدمهای زود باوری مانند من رو سر کار بذاره.(یه جا خوندم که این جور آدما از نظر روانی بیمارند)

9)      با پنبه سر می بره یعنی سخنش رو تو لبخندش جا میده و... .

10)  خراب رفیقه و همیشه تلاش میکنه که حق دوستی رو به جا بیاره.(این یکی رو به عجایب هفتگانه ی جهان اضافه کنید)

11)  یه کمی اضافه وزن داره (بدنش همچین یه نمه گوشتالوئه) دلیل این روهم هنگامی که باهاش برید بیرون یا برید به یک ساندویچی یا رستوران میفهمید .

12)  یکی از ویژگی هاش که خیلی خوبه اینه که کینه ای نیست.(صد رحمت به شتر)نه شوخی کردم ای کاش همه ی مردم کشورمون مانند Face of hateهیچی تو دلشون نمیموند و کینه ای نبودند.

13)  ریز بینه و می تونه مسایل سیاسی و اجتماعی رو بخوبی تحلیل کنه.

14)   نامی هم که براش برگزیدم اینه:هیولای بت پرست

یه چیز دیگه:من فقط با دونفر توی زندگی ام راحتم و حال می کنم یکی پسر خالمه یکی هم این آقاست

         اینک امیدوارم که با این چیزهایی که گفتم هندونه زیر بقلش نره و فیس و افاده نیاد.

این آقا یه چیزی رو یادش رفته بود درباره ی من بگه واون هم در باره ی قیافه ی من بود.یه پسر خوش تیپ و خوشگل که فقط و فقط یه مشکل تو چهرم دارم و اون هم بینی بسیار بزرگ منه. برای این که خوب درک کنید چی میگم براتون یه همانند سازی می کنم:

اگر شما بینی همه ی آدم ها رو (میانگین) قاشق چای خوری فرض کنید بینی من کفگیره.

بذارید بیاد نظر بده ببینیم چه تاثیری روش داشته.شماهم تحلیلش کنید از نوشته هاش حدس بزنید چه جور آدمی می تونه باشه .برید تو وبلاگش و تحلیلش کنید.

من هم شروع می کنم یکی یکی اون کسایی رو که تو وبلاگم تو قسمت دوستان هستند رو تحلیل کنم .باید شکیبا باشید.

راستی یه چیزی اگه شماها کتاب "دنیایی که من می بینم" اثر انیشتین رو خونده بهم بگه می خوام ببینم چجوریه.خودم زیاد دنبالش گشتم اما پیداش نکردم.

یکی از معماهای خیلی باحال انیشتین رو تو آپ های پس از این می ذارم.با حل کردن اون می تونید بفهمید که در زمره ی اون 2 درصد آدم  باهوش جهان هستید یا در 98 درصد آدمهای کم هوش.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
امروز نشد آپ کنم این رایانه ی کافی نته فلاپی درایوش خرابه اه...

می خواستم پست درون نگری علی رو بنویسم

یه چیزی درباره ی سربازی

دارم سرویس میشم    دهن هممون رو سرویس کردن پاهام تاول زدن

دستهام از بس که روی آسفالت خراب شنا رفتند زخمی شدند....

...

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
سیب با طمع یونس!!!
سیب...
سلام.
من face of hate هستم.
با اجازتون این بار من آپ میکنم چون یونس تو اوضاع بدی قرار گرفته.
چون پادگان میره هیچ وقتی برای آپیدن نداره.
به نظر من اینقد نظرای مشتی بدین که وقتی دید خوشحال شه.
تنها نذارینش.
اینقدر براش مهم بودین که به من گفت آپ کنم.
الان وقت خوبیه برای اینکه ازش بنویسم.
خیلی پسر خوبیه.
فقط یه مشکلات اخلاقی داره که مینیویسمشون :
1. وقتی با هم میریم بیرون 1 ریال هم خرج نمیکنه.
2. مثل سیر و سرکه دروغ میگه.
3. اصلا عاقل نیست.
4. به دلیل زیاد از حد خوشگل بودن ، دخترای زیادی رو بد بخت کرده.
5. به اندازه ی یه دونه ی جو معرفت نداره.
6. اگه بتونه حتما زیر آب میزنه و از پشت به آدم خنجر میزنه.
7. فوق العاده بد قوله.
8. توی وبلاگش پر از کلمات عربیه.
9. به وطنش اهمیتی نمیده.
10.براش اهمیتی نداره که تو جامعه چی میگذره.

حالا همه ی گزینه هارو بر عکس کنین.
به خصوص شماره های 1 تا 10. D:
یونس برام مثل برادر میمونه.
خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و میگیرم.
کسی توجه نکرد ، ولی توی پست قبلیش یه کلمه ی عربی هم پیدا نمیکنین.
یه وطن پرسته.
اگه جایی کسی در خطر باشه خودشو میندازه وسط تا اون شخص کاریش نشه.
تا حالا ندیدم دروغ بگه.(نه بخاطر راستگو بودنش ، بلکه به خاطر اینکه اینقدر حرفه ای دروغ میگه که آب از آب تکون نمیخوره!!!!!!!!!)
شوخی کردم.
مشکلات رو به جون میخره و ترسی ازشون نداره.
خیلی با معرفته.
آدم رو موقع خوشی و غم تنها نمیذاره.به خصوص موقع خوشی.
مثلا اگه آدم با ایالش بره یه جا یه چیزی کوفت کنه یه دفعه از زیر میز در میاد و میگه منم اومدم.
اگه لازم باشه جونشو برای ایران میده.
زیباییه درونیش از زیباییه بیرونش بیشتره.
واسه همین کسایی که باهاش آشنا میشن ، بعد از یه مدت بهش معتاد میشن.
وقتی میخنده ، رو اعصابت با میخ مینیویسه : اینجا ایران سرزمین من است!!!
فرقی نمیکنه جایی که هستی شلوغه یا نه ، پادگان باشه یا نه...
یه جوری میخنده که اجداد همه میاد جلو چشماشون.
این که گفتم تو پادگان باشه یا نه دلیل داشت.
دلیلشم این بود که ... :
تو سربازی اگه اذیت کنی بهت میگن پا مرغی برو ، یا میگن سینه خیز برو .
سر گروهبان اشتباهی گفته : سینه مرغی برو ، این نادونم عین هیولا زده زیر خنده و خودشو تابلو کرده.
خلاصه اینکه یونس از کساییه که خیلی باهاش حال میکنم.
از پستای خودم طولانی تر شد.
ولی بازم دلم میخواد ازش بنویسم.

راستی علیرضا خان منو نشناختی؟
من علی هستم.
کلاس دلفی.
یادت اومد؟
به وب منم بیا.
خیلی خوشحال شدم دیدمت.

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
نوروز باستانی ایرانیان

به نام خداوند جان و خـرد       کـزین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای        خــداوند روزی ده رهـنمای

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

ایول.نوروز اومد.جیگرشو بخورم.چه رسم های قشنگی داشته بیدیم.همه از گذشته به یادگار موندن و ما ازشون نگهداری می کنیم.چه اندازه خوب بید اگه درباره این شیوه های قشنگ گذشته ی خودمون بیشتر بدونیم و بخونیم.خوب پس بله رو گرفتم.باید برید یه کتاب درباره ی ایران باستان یا رسوم اون بخونیم .دسترسی به این چیزها هم زیاده دیگه بهونه ای نداریم.قول بدید که این کار رو بکنید.

نوروز بر همه ی ایرانیان و سامی نژادان خجسته و میمون باد.امید آنکه سالی نیکو و پر غروری برایمان باشد.بدور از هرآنچه بر ما ستم شده و می شود پاک از آنهمه گفته ها و دیده ها و شنیده های دروغین که سالهاست بر این سرزمین و مردم با فرهنگش روا می دارند.مرگ بر آنان و درور بر هم میهنانم.

امشب شب نوروز است و شبکه ی چهار فیلم اسکندر مغدونی رو پخش کرد.هنگامی نبود که بر این بی ریشه گان آشغال امریکایی که این فیلم را سخته اند دشنام نفرستم.چنان بر تاریخ دست برده اند و آن را غارت نموده اند که گویی تاریخ به دلخواه ایشان باید دگرگون شود .ولی به یقین تاریخ پرافتخار ما گرچه پرده بر آن می اندازند خود گواه شکوه و بزرگی خویشتن خویش است.پس از پایان فیلم دلم می خواست فریاد بزنم و سر خود به دیوار بکوبم.مانند همیشه فریادها و سخنان راستین میهنم در دلم خفه شد و به عقده دگرگون گشت.عقده ای که اگر سر باز کند همه ی آن انیرانیان(بیگانگان)را به نابودی می کشاند.اما صد حیف که از غافله دور افتاده ایم و خیالمان هم نیست.از دست من یکی هم که کار زیادی بر نمی آد.باید همه به پا خیزیم.به گفته ی دکتر شریعتی:فقط "بخوان و بخوان و بخوان".

پروردگارا! این چنین بر ما روا مدار.خود می بینی و می دانی که سرزمینم به پستی می کشانند وهیچ نمی کنیم.توان و یارای اینکه در برابرشان بایستیم و از کیان میهن خویش پشتیبانی کنیم بر ما ارزانی دار.مردم ایران را از خواب زمستانی بیدار کن.آمین.به امید مهرت ای مهربانترین مهربانان.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
روزهای آغازین سربازی(=اجباری)...
سلام به بزرگی تخت جمشید.

الهی قربون خودم برم که این همه (چهار پنج تا)خواننده دارم.

الآن که اینها رو براتون می نویسم خیلی دلم گرفته.به اندازه ی دوری سیاره ی ناهید(همون زهره یا ونوس).

اکنون که اینها رو براتون می نویسم تارخ مصرفش گذشته چون اینک ۲۷ اسپنده و این ماجرا ۱۹ و ۲۰اسپند.

به گفته ی یه خواننده ی اونور آبی(راسش به دلیل فیلترینگ نا محسوس که به تازگی انجام میشه و این ستاره بیچاره هم گرفتارش شده می ترسم اسمش رو بیارم.نمی دونم شاید به خاطر اون پستش که در باره ی دگمه های فلزی مانتوش نوشته بود اینجوری شده. ):

                                      دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

آنچه گذشت:

یه روز پیش از اعزام برابر ۱۹ اسپند و چهل امام حسین(اربعین)نیز بود.مامانم و آبجی بزرگم رفتند برام خوراکی و از این جور چیزها برام بخرند تا توی پادگان بخورم.همه چیز توی ساکم پر کرده بودند.شلوار پیراهن بشقاب قاشق چنگال لیوان لیف و صابون و شامپو  و پودر رخت شویی و شکلات و آجیل و تخمه و از این جور آت و آشغالها...دیدم همه چیز هست به جز کتاب و دفتر.کتاب رو که برای مطالعه لازم بود (خودتون که می دونید پشت کنکوری ام)دفتر هم برای نوشتن خاطراتم.این ها رو هم خودم افزودم.باز هم مانند همیشه به دلایل خیلی مسخره هی با بابام حرفم شد.و این بود بدرقه ی پدری از پسرش.

چند روز پیش یه نامه برام از سوی نظام وظیفه اومده بود که به علت غیبت غیر موجه ۹۰ روز اضافه خوردم(منظور این حرومزاده ها از غیبت غیر موجه ۲ماه دیر پست کردن فرم اعزام به خدمته).و برای آشکار شدن جای خدمتم باید ساعت ۶ صبح برم به میدان سپاه.من می گفتم این عوضی ها بیمارند آخه ۶ صبح اونجا باز نیست.دیگران می گفتند نه سر وقت برو.آبجی بزرگم  و مامانم می گفتند می خوایم باهات بیایم اونجا تا ببینیم کجا می افتی من هم می گفتم بشینید سر جاتون از این لوس بازی ها خوشم نمیاد.داداشم به شوخی می گفت : میری دیگه قیافه ی انت رو نمی بینیم.(تو دلم گفتم باشه من ان .تو الیزابت).

صبح فردا شد و من بدبخت ناگزیر ۳۰/۴ صبح بیدار شدم.به هر زوری بود مامانم و داداشم باهام اومدند.من هی می گفتم نمی خواد بیاین الآن که بریم یه آدرس بهمون میدن و می گن برین چند روز دیگه بیاین و از این سخن ها...این ساکی رو هم که برام پر کردید آبروم رو میبره.سرانجام رفیم سرخیابون و یه تاکسی گرفتیم تا میدان سپاه.دلم گرفته بود اما پس از سوار شدن همچین یه خورده رفتم فضا.راننده یه جوون اهل دل بود.هایده گذاشته بود .تابرسیم دو سه تا  از اون آهنگ هایی رو که خیلی دوست داشتم رو گوش دادم.خیلی فاز داد.(آهنگ های سیاه چشمون و راست میگن همه و تو دلت کی عزیزتر شده از من).

توی خودرو داداشم آغاز کرد به پند دادن من.چون که تو خونه از سیاست و اعتراض به نگرش این دولت سخن میگم (کلا هنگامی که از خواب پا میشم پیش از هر کار و سخنی میگم"ریدم به کارهای این دولت".داشم می گفت اونجا از این جور چیزها نگم .می گفت مثل خیار می فروشنم.خیاردست کم کیلویی ۱۰۰۰تومان ارزش داره ولی تورو بخاطر گرفتن یه روز مرخصی می فروشنت .عین خیار.من هم فقط مانند اوسکول ها می خندیدم.

هنگامی که پیاده شدم چشمم افتاد به جمعیتی از خوانواده ها که برای بدرقه بچه هاشون اومده بودند افتاد.فهمیدم که اشتباه می کردم.هوا هنوز تاریک تاریک بود.رفتم تو .بیش از ۱۰۰۰نفر از پسرهای هم سن و سال خودم اونجا نشسته بودند.یه سرهنگ که پیش از این هم دیده بئدمش بالای سکو پشت بلندگو داشت برامون سخن می کفت.هزاران گوش انتظار شنیدن جای خدمتشون رو می کشیدند.من که برام مهم نبود کدوم گورستونی می افتم.دوست داشتم یه جای کویری یا یه جایی که نزدیک به صحرا باشه بیفتم.آخه طبیعت صحرا رو بیش از اندازه دوست دارم.یا جایی که آثار باستانیش زیاد باشه مانند شیراز.اینجوری پس از هر مرخصی یه سر می رفتم تخت جمشید رو میدیدم(تنها چیزی که در هر حال و هنگامی با دیدنش شاد میشم و افتخار میکنم).دوست داشتم یه جایی مانند زاهدان بیفتم و سختی بکشم.بزنم به بیابون و با خدای خودم درددل کنم.مسخره است نه؟

هرکسی کدی داشت.کد من هم ۲۲۶بود.هرکدی رو که می خوند با دست اشاره میکرد و می گفت بروند اونجا بشینن.وبت به کد من و خیلی از بچه های دیگه شد کد ما بیشترین تعداد رو داشت.ما رو نشوندند و مانند چوپانی که با چوبدستی اش گوسفندهاش رو به این سو آن سو هدایت می کنه مارو هم تقسیم می کردند.سه گروه شدیم که من گروه پایانی بودم.گروه یکم افتادند اتوبان افسریه پشتیبانی نیروی هوایی.گروه دوم پادگان ستاری.تو دلم یک آن گفتم اگه مانند اینها جای نزدیک خونه می افتادم هم بد نبودها .دودل بودم ولی بیشتر برام مهم نبود که کجا می افتم چون با رفتن به سربازی باید قید کنکور ۸۶ رو هم ناگزیر می زدم.واینها همش به خاطر سیاست های مسخره ی دولته.گروه پایانی که ما باشیم خیلی شلوغ میکردیم سرهنگه می گفت اگه زیاد سرو صدا بکنید همتون رو یه راست می فرستم جزیره ی خارک (به گفته ی دوست دوست دوستم پیرزن رو از کلفتی میترسونه)..ما هم افتادیم اتوبان افسریه مرکز آموزش وظیفه ی نیروی هوایی(نهاجا)بد نبود هم نزدیک خونه هم اینکه نیروی هوایی و لباسش کلاسش از دیگر نیروها بیشتره.هنگام بیرون رفتن همه ی خوانواده ها از پشت میله ها نگاه می کردن ببینند فرزندشون کجا افتاده.هنگامی که به مادرم گفتم افتادم تهران خیلی خوشحال شد و اشک ریخت.(خیلی حیف شد می تونستم یه خرده بدجنسی کنم نباید همون اول بهشون می گفتم افتادم تهران .باید می گفتم افتادم زاهدان .کلا سرکار گذاشتن دیگران رو خیلی دوست دارم.)برگشتنی هم راننده تاکسی آهنگ جیپ سیکینگ و رضا صادقی گذاشته بود که باز هم کلی حال کردم.

پیش از اینکه آشکار بشه کجا افتادم آبجیم می گفت اگه جای دوری افتادی با هم نامه نگاری داشته باشیم خودم و خودت.البته با      هم همچین قراری گذاشته بودیم که من نوشته هام رو براش بفرستم و اونهم برام پست کنه.(یه عیبی داشت چون اینجوری نمی شد نظرات شما رو بخونم و به وبلاگهایی که لینک کردم و دوسشون دارم سر بزنم).

ببخشید که زیاد فک زدم.

پ.ن.۱:شرمنده که نوشته ی این بار تاریخ گذشته بید.

پ.ن.۲:این بار رکورد زدم تو پست قبلی ۱۴ نفر نظر دادند.البته به همت آقا آرش!

پ.ن.۳:چندی از واژه های پارسی رو در این نوشته جایگزین واژه های عربی ای کردم که به اشتباه خودمون(مردم ایران)به کار برده میشن.یه نگاه به چند هزار سال پیش خودمون بکنیم .چی بودیم و چی شدیم.اون هنگام که عرب بع بع ...میکرد ما مهد تمدن  و پیشرفت بودیم و  اکنون از اونها پیروی می کنیم.وای بر ما....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
دخترها چرت می نویسند پسرها هم نظر میدن!
سلام

اول بگم دور از جون بعضیهاشون!

تاحالا توجه کردين که تعداد نظرهايي که تو وبلاگ دخترها داده ميشه چند برابر وبلاگ پسرهاست.فرقي هم نميکنه که دخترها چي نوشته باشند .شونصدنفر ميرن نظر ميدن.ولي پسرها اگه خيلي چيز باحالي هم نوشته باشند آخرش هم خيلي بشه ۴ نفر نظر ميدن.اون هم دوتاش از همکلاسيهاشن.يه نمونش وبلاگ خودم.۲۵۰ خط داستان نوشتم ۳نفر اومدن نظر دادند.

خوب ديگه هميشه همينطوري بوده هميشه حق ما پسرها ضايع ميشه.

در اينجا يه نمونه از پست هاي پر طرفداري رو که دخترها مي نويسند و در يک ساعت اول ۶۰نفر نظر ميدهند مي نويسم:

(توجه! توجه! این نوشته ها همگی ساختگی بوده ."الکی بیدند"

عنوان : امروز دمق بودم

متن پست:

امروز رفتم بقالي يه آدامس خروس گرفتم .برگشتني ?? تومان از جيبم افتاد و گم شد.خيلي روحم آزرده شد.

تعداد نظرات:۹۷ نفر

نظرات:

۱-مرتضي :سلام کجايي عزيزم برات هي قر بريزم

۲-دي جي کامران:آخي چه بد شد بميرم برات.قربون اون روحت برم...

۳-فيس تو فيس:شعرت جالب بود .رو وزنش کارکن.

....

۹۶-ستاره جنگلی :منو بلينک

۹۷-احسان :وبلاگ زيبايي داري خيلي خوشگل مي نويسي بهم سربزن.

 عنوان:قبل از خوردن فوتش کن!..................................................................................

رفتم خونه کارتون نگاه کردم.در همين حال دستم رو کردم تو دماغم يه دماغ آبکي خيلي گنده در آوردم گوله کردم.لا مذهب يک چسبونکي اي بوووود.باهر جونکندني بود از دستم جداش کردم ماليدمش به فرش.دوساعت بعد که داشتم شکلات مي خودم از دستم افتاد زمين برش داشتم خودم نمي دونم چرا اين بار ترش شده بود.

نظرات:۴۴۵نفر

۱-قلی:نوش جونت.

۲-مهسا:اه اه اه حالمو بهم زدی.بی حیا اومده با آب و تاب هم تعریف می کنه.

۳-سامان:خوبه.جالب بود.

۴۴۴-فریدون:ایول.تو کار خطوط ارتباطی(تلفن هم که هستی).

۴۴۵-ستاره جنگلی:آهای چرا من رو لینک نمی کنی؟

 عنوان:من یار مهربانم(کتاب)!....................................................................................

فرداش برامون مهمون اومده بود.وسط شام دستشويي ام گرفت رفتم توالت . خدا نصيب گرگ بيابون نکنه .روم به ديوار نمي دونم چي شد يه دفعه همچين يه باد صدادار زد بيرون(شرمنده از بانوان).فکر کنم همه شنيدند.واي آبروم رفت.خيلي گريه کردم.ولي پس فرداش از کتابخونه يه کتاب روانشناسي گرفتم که توش نوشته بود اگه براتون همچين اتفاقي افتاد ناراحت نشين و اصلا خجالت نکشيد چون اونجا(توالت) رو واسه همين کارها ساختند ديگه.خيلي دلم آروم گرفت.

نظرات:۱۴۶۳۹۲۲۱۰۲۳۴۸۲۸۳۲۴۵۲۴۵۶۸۹۹۸۶نفر

۱-موری:الهی فدای باد در کردنت بشم دختر

۲-

عنوان:اسپ سپیدم یورتمه کنان رفت...

قرار بود اعظم خانوم اينها ديشب بيان برا پسرشون خواستگاري .ولي نمي دونم چرا نيومدند.آه پروردگارا! يعني من چه عيب و ايرادي داشتم که پشيمون شدن.همين الآن خود کشي مي کنم.

تعداد نظرات:۵۵۶

عنوان:آخرین نفس

رفتم حموم با خودم تيغ هم بردم تا اومدم رگ مچم رو بزنم نگام افتاد به النگوهام. يکيشون کم بود .واي يعني کجا گم شده؟ رفتم پيداش کردم خودکشي و همچنين پسر اعظم خانوم از سرم پريد.

تعدادنظرات:۴۳۰

عنوان:سگهای آدم نما

رفته بودم مدرسه برگشتني دوتا از اين پسرهاي لات بي سروپا مزاحمم شدند.اصلا محلشون نذاشتم کثافتهارو.همشون مثل سگي که دنبال استخون مي گرده مي افتند دنبال دخترها.

تعداد نظرات:۸۷۰نفر

آخرين و بهترين شعرم:

اي تو که از تو بي خيال نمي شم    .....بي کنارم بشين امسال مثل پارسال نمي شم

از هجر تو من شب و روز در غمم.......... گوربه گوربشي الهي من ديگه خوشحال نمي شم

.......

تعداد نظرات:۱۲۰نفر

 ولگرد ستاره ها:حالا فهمیدین چی وگوئم؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
سلام

این هم یه لینک برای آزمون خودشناسی .جالبه سر بزنید باید به ده تا سوال جواب بدهید.

http://www.rahezendegi.com/test.asp?TID=2134

پست" دختر خورشید" رو دیدم که درمورد روانشناس نوشته بود .همون موقع خیلی اتفاقی به این صفحه رسیدم گفتم شاید بد نباشه بعضی ها خودشون رو بسازند.

من  نمره ی ۱۲ گرفتم .هر باز ه ی امتیازی توضیح خودش رو داره.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
بی تو نفس نمی کشم...

زندگی را بارها می بینم

آن هنگام که تو را حس میکنم

قلبم با تو می تپد

به آینه می نگرم

در آغاز تو را می بینم

به آسمان می نگرم

 افقی دور

حتی آنجا هم تو را می بینم

انگار تو را فقط برای من آفریده اند

تنها برای من

بی تو به مرگ می رسم

بی تو فقط یه مرده ام

دستهایم سوی آسمان

سپاس پروردگار

که من تو را دارم

به تو می اندیشم شب و روز

با تو زیبا می شوم

با تو ستاره می شوم

می خوام دنیا نباشه

اگه از من جداشی

دنیا برایم تیره و تار است

زمانی که تو را بی رمق می بینم

تو را به اندازه ی همه ی ستاره های تپل آسمان

 دوست دارم

بی تو نفس نمی کشم

ای

.

.

.

بینی بزرگ من!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
زمان لعنتی
سلام

یه شعر نو گفتم درباره ی زمان

میدونم که خیلی ضعیفه ولی خوب براتون می نویسم که یه جوری مثلا درد و دل کنم!

روزها می گذرد

و من از تنگه ی  چشمانم

خشم زمان می بینم

که سرآزیر شدست

برمن ، بر تو

قلبم از نفرت به زمان می گرید

همچنان خیره به ساعت

که به نیروی زمان می چرخد

انگارعقربه ها قاطران آسیاب ده دورند

گورستان به ما می نگرد

دوستش دارم

آنجاست که زمان بی معناست

پیرمردی در پارک

عصا

حلقه ی اشک

کاج کهنسال

پاییز

لرزش دستی که عصا را می رقصاند

به چه می اندیشد

شاید

گذر عمر گران می بیند

به زمین می گویم

تو چرا می چرخی

از سکوتش می شنوم

زورزمین هم به زمان نمی رسد

شاید زمین

قهرمان آسیاب ده ماست

و به خود می نگرم

نگران

خسته

به دنبال زمان

زن پیری کمرش می لرزد

مهره های کمرش می ترسند

چونکه آن پاها

دیگر ذوق نمی کنند

می دوم به دنبال زمان

که بیابم روح گمگشته ی خویش

قلبم می گوید

ایست!

من زندان زمانم

حسرت!

که من از قصه ی آسیاب شیطانم

آسمان نارنجیست

جمعه

و دلم می گیرد

انتظار

اینجاست که انگار که زمان می ایستد

به زمان می گویم تو چقدر گستاخی

می شنوی؟

برو

دیگر نروم

نه به دنبال زمان

نه به آن گورستان

دوباره

چهره ی خشکیده ی مادربزرگ

به دلم می خندد

چه کنم

به زمان می نگرم

که به شادانی ما می گرید

که به مچ می پیچد

که چگونه بر لب شمشیر حسین می رقصد

مادری می خواهد که زمان چست شود

شاید از ذهن خودش

شلاق آسیابان به دست می گیرد

بچه ای می زاید

برود ازدر و دیوار سرش

بزند سرمه به چشمش

بزند بوسه به لپش

بکشد دست به گسیش

صبح ها تاریک است

وخدا میداند

من وتو از عشق سپیدیم

من و تو می خواهیم

ازدل

 ایمان بخریم

...

ودلم می شکند

.

.

.

تق!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |
رسوای فامیل