الهی قربون خودم برم که این همه (چهار پنج تا)خواننده دارم.
الآن که اینها رو براتون می نویسم خیلی دلم گرفته.به اندازه ی دوری سیاره ی ناهید(همون زهره یا ونوس).
اکنون که اینها رو براتون می نویسم تارخ مصرفش گذشته چون اینک ۲۷ اسپنده و این ماجرا ۱۹ و ۲۰اسپند.
به گفته ی یه خواننده ی اونور آبی(راسش به دلیل فیلترینگ نا محسوس
که به تازگی انجام میشه و این ستاره بیچاره هم گرفتارش شده می ترسم اسمش رو بیارم
.نمی دونم شاید به خاطر اون پستش که در باره ی دگمه های فلزی مانتوش نوشته بود اینجوری شده.
):
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
آنچه گذشت:
یه روز پیش از اعزام برابر ۱۹ اسپند و چهل امام حسین(اربعین)نیز بود.مامانم و آبجی بزرگم رفتند برام خوراکی و از این جور چیزها برام بخرند تا توی پادگان بخورم.همه چیز توی ساکم پر کرده بودند.شلوار پیراهن بشقاب قاشق چنگال لیوان لیف و صابون و شامپو و پودر رخت شویی و شکلات و آجیل و تخمه و از این جور آت و آشغالها...دیدم همه چیز هست به جز کتاب و دفتر.کتاب رو که برای مطالعه لازم بود (خودتون که می دونید پشت کنکوری ام)دفتر هم برای نوشتن خاطراتم.این ها رو هم خودم افزودم.باز هم مانند همیشه به دلایل خیلی مسخره هی با بابام حرفم شد.و این بود بدرقه ی پدری از پسرش.
چند روز پیش یه نامه برام از سوی نظام وظیفه اومده بود که به علت غیبت غیر موجه ۹۰ روز اضافه خوردم(منظور این حرومزاده ها از غیبت غیر موجه ۲ماه دیر پست کردن فرم اعزام به خدمته).و برای آشکار شدن جای خدمتم باید ساعت ۶ صبح برم به میدان سپاه.من می گفتم این عوضی ها بیمارند آخه ۶ صبح اونجا باز نیست.دیگران می گفتند نه سر وقت برو.آبجی بزرگم و مامانم می گفتند می خوایم باهات بیایم اونجا تا ببینیم کجا می افتی من هم می گفتم بشینید سر جاتون از این لوس بازی ها خوشم نمیاد.داداشم به شوخی می گفت : میری دیگه قیافه ی انت رو نمی بینیم.(تو دلم گفتم باشه من ان .تو الیزابت).![]()
صبح فردا شد و من بدبخت ناگزیر ۳۰/۴ صبح بیدار شدم.به هر زوری بود مامانم و داداشم باهام اومدند.من هی می گفتم نمی خواد بیاین الآن که بریم یه آدرس بهمون میدن و می گن برین چند روز دیگه بیاین و از این سخن ها...این ساکی رو هم که برام پر کردید آبروم رو میبره.سرانجام رفیم سرخیابون و یه تاکسی گرفتیم تا میدان سپاه.دلم گرفته بود اما پس از سوار شدن همچین یه خورده رفتم فضا.راننده یه جوون اهل دل بود.هایده گذاشته بود .تابرسیم دو سه تا از اون آهنگ هایی رو که خیلی دوست داشتم رو گوش دادم.خیلی فاز داد.(آهنگ های سیاه چشمون و راست میگن همه و تو دلت کی عزیزتر شده از من).![]()
توی خودرو داداشم آغاز کرد به پند دادن من.چون که تو خونه از سیاست و اعتراض به نگرش این دولت سخن میگم (کلا هنگامی که از خواب پا میشم پیش از هر کار و سخنی میگم"ریدم به کارهای این دولت".داشم می گفت اونجا از این جور چیزها نگم .می گفت مثل خیار می فروشنم.خیاردست کم کیلویی ۱۰۰۰تومان ارزش داره ولی تورو بخاطر گرفتن یه روز مرخصی می فروشنت .عین خیار.من هم فقط مانند اوسکول ها می خندیدم.
هنگامی که پیاده شدم چشمم افتاد به جمعیتی از خوانواده ها که برای بدرقه بچه هاشون اومده بودند افتاد.فهمیدم که اشتباه می کردم.هوا هنوز تاریک تاریک بود.رفتم تو .بیش از ۱۰۰۰نفر از پسرهای هم سن و سال خودم اونجا نشسته بودند.یه سرهنگ که پیش از این هم دیده بئدمش بالای سکو پشت بلندگو داشت برامون سخن می کفت.هزاران گوش انتظار شنیدن جای خدمتشون رو می کشیدند.من که برام مهم نبود کدوم گورستونی می افتم.دوست داشتم یه جای کویری یا یه جایی که نزدیک به صحرا باشه بیفتم.آخه طبیعت صحرا رو بیش از اندازه دوست دارم.یا جایی که آثار باستانیش زیاد باشه مانند شیراز.اینجوری پس از هر مرخصی یه سر می رفتم تخت جمشید رو میدیدم(تنها چیزی که در هر حال و هنگامی با دیدنش شاد میشم و افتخار میکنم).
دوست داشتم یه جایی مانند زاهدان بیفتم و سختی بکشم.بزنم به بیابون و با خدای خودم درددل کنم.مسخره است نه؟
هرکسی کدی داشت.کد من هم ۲۲۶بود.هرکدی رو که می خوند با دست اشاره میکرد و می گفت بروند اونجا بشینن.وبت به کد من و خیلی از بچه های دیگه شد کد ما بیشترین تعداد رو داشت.ما رو نشوندند و مانند چوپانی که با چوبدستی اش گوسفندهاش رو به این سو آن سو هدایت می کنه مارو هم تقسیم می کردند.سه گروه شدیم که من گروه پایانی بودم.گروه یکم افتادند اتوبان افسریه پشتیبانی نیروی هوایی.گروه دوم پادگان ستاری.تو دلم یک آن گفتم اگه مانند اینها جای نزدیک خونه می افتادم هم بد نبودها .دودل بودم ولی بیشتر برام مهم نبود که کجا می افتم چون با رفتن به سربازی باید قید کنکور ۸۶ رو هم ناگزیر می زدم.واینها همش به خاطر سیاست های مسخره ی دولته.گروه پایانی که ما باشیم خیلی شلوغ میکردیم سرهنگه می گفت اگه زیاد سرو صدا بکنید همتون رو یه راست می فرستم جزیره ی خارک (به گفته ی دوست دوست دوستم پیرزن رو از کلفتی میترسونه)..ما هم افتادیم اتوبان افسریه مرکز آموزش وظیفه ی نیروی هوایی(نهاجا)بد نبود هم نزدیک خونه هم اینکه نیروی هوایی و لباسش کلاسش از دیگر نیروها بیشتره.هنگام بیرون رفتن همه ی خوانواده ها از پشت میله ها نگاه می کردن ببینند فرزندشون کجا افتاده.هنگامی که به مادرم گفتم افتادم تهران خیلی خوشحال شد و اشک ریخت.(خیلی حیف شد می تونستم یه خرده بدجنسی کنم نباید همون اول بهشون می گفتم افتادم تهران .باید می گفتم افتادم زاهدان .کلا سرکار گذاشتن دیگران رو خیلی دوست دارم.)برگشتنی هم راننده تاکسی آهنگ جیپ سیکینگ و رضا صادقی گذاشته بود که باز هم کلی حال کردم.
پیش از اینکه آشکار بشه کجا افتادم آبجیم می گفت اگه جای دوری افتادی با هم نامه نگاری داشته باشیم خودم و خودت.البته با هم همچین قراری گذاشته بودیم که من نوشته هام رو براش بفرستم و اونهم برام پست کنه.(یه عیبی داشت چون اینجوری نمی شد نظرات شما رو بخونم و به وبلاگهایی که لینک کردم و دوسشون دارم سر بزنم).
ببخشید که زیاد فک زدم.![]()
پ.ن.۱:شرمنده که نوشته ی این بار تاریخ گذشته بید.![]()
پ.ن.۲:این بار رکورد زدم تو پست قبلی ۱۴ نفر نظر دادند.البته به همت آقا آرش!
پ.ن.۳:چندی از واژه های پارسی رو در این نوشته جایگزین واژه های عربی ای کردم که به اشتباه خودمون(مردم ایران)به کار برده میشن.یه نگاه به چند هزار سال پیش خودمون بکنیم .چی بودیم و چی شدیم.اون هنگام که عرب بع بع ...میکرد ما مهد تمدن و پیشرفت بودیم و اکنون از اونها پیروی می کنیم.وای بر ما....

