تبليغاتX
ولگرد ستاره ها
تخم مرغ های نیروزای پادگان ما!!!!!

     

به نام خدا

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد××××××××××نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

یه خاطره خیلی خیلی بی مزه براتون نوشتم.بخونید و به من  دشنام بدید.

البته چندتا واژه ی یک کم زشت هم بکار بردم .به بزرگی خودتون ببخشید چون بدون بکار گیری اونها عمق فاجعه رو نمیشد بگم.

ما توی پادگانمون صبح ها ساعت 6 توی حیاط بزرگ پادگان به خط میشیم.تو صفهای 9 نفره و بقیه هم پشت سر اونها.پس از اون مراسم صبحگاه شروع میشه.قرآن خونده  میشه پرچم بالا میره و نیایش و سرانجام فاتحه (که اینجور فرمان داده میشه:برای روح پر فتوح رهبر کبیر انقلاب شهدای جنگ تحمیلی و انقلاب اسلامی حمد و سوره قرائت می نماییم).پس از گذشت اینها رژه میریم.این تازه یه نیم نگاه بود برای آمادگی ذهنی برای اونچه که می خوام تعریف کنم.

از قضا من و به همراه 300 نفر از همرزمانم تو میدون صبحگاه(همون حیاط پادگان)ایستاده بودیم تازه مراسم شروع شده بود و که بیکباره یه بوی نه چندان خوشایندی به مشاممون رسید.من هم  مانند همیشه دست به دامان حبس نفس گشتم و دقیقه ای مغز رو از فیض مولکولهای اکسیژن بی نصیب کردم. معمولا پس این سختی نفس عمیقی می کشم و سلولهای خاکستری رو شادمان می کنم و خلاصه با شجاعت نفس می کشم.اما اینبار مثل همیشه نبود همین که اومدم نفس بکشم دیدم نه انگاری قاعله به اینجا ختم نمیشه بو خیلی خیلی غلیظ تر بدتر شده بود به طوری که همه حالشون داشت بهم می خورد.اینجاست که بروبچ همرزم از روش کار راه انداز تف استفاده کردند .(توی مراسم صبحگاه هنگامی که فرمان خبردار داده میشه هیچ کس حق تکون خوردن هم نداره یعنی اگه مار هم شما رو گزید نباید تکون بخورید باید صاف بایستید و دستها کشیده و مشت شده کنار درز شلوار و نگاه مسقیم و سینه سپر و ...از اینجور چرندیات .)حالا فکر کنید در این هنگام همه سرشون رو خم کردن و دارن فقط تف می کنند.هرکی داشت زیر لب یه چیزی می گفت .من هم که داشتم از خنده روده بر میشدم.آخه نمی تونید تصور کنید که چه بوی گندی بود که.همش هم هی غلیظ تر و بدبو تر میشد.فکر می کنم به خاطر تخم مرغهایی بود که بچه ها برای صبحانه خورده بودن.انگار یارو بجای تخم مرغ لجن خورده باشه .دیگه بو انقدر شدید شده بود که حتی صفهای آخر هم بوش رو حس می کردند.اصلا نمی تونستم جلوی خندم رو بگیرم داشتم از خنده می ترکیدم از اینور هم ابراهیم (دوستم) با لحجه ی شیرین ترکی هی فحش میداد. می گفت کدوم فلان فلان شده ی ........... داره می چسه. انگار که یارو اومده باشه بگوزه بعد ریده باشه. چه رکبی خورده بوده.قضیه ی همون بزرگترین ریسک دنیا بود.وای وای وای با با مگه چقدر شیکمت باد داره که ایقدر بوش غلیظه. گفتم بابا جوون مادرت تورو قرآن بی خیال شو بسه دیگه دارم بالا میارم نه انگار نه انگار دیگه عزمش رو جزم کرده بود و این راهی رو که شروع کرده بود رو باید تا آخر می رفت ول کن هم نبود. همون طور که دستمال کاغذی رو جلوی دماغم گرفته بودم و می خندیدم دیدم سرگروهبانمون داره میاد طرفم گفتم کلکم کندست.اومد بهم یه چیزی بگه یه دفعه چشمش خورد به چند لیتر تفی که جلوی پای بچه ها بود.یه نفس کشید ناگهان چشماش از حدقه زد بیرون .به گمونم بو تا مغزش نفوذ کرده بود .سریع راهش رو عوض کرد و از دسته دور شد.من دیگه داشتم رو زمین ولو میشدم.مگه میشد جلوی خندت رو بگیری.آخه باورکردنی نبود نهنگ هم نمی تونست همچین بویی تولید کنه.فحش خواهر و مادر بود که از سوی بچه ها به اون چسو خان داده میشد.آخر هم معلوم نشد کی بود.

فقط یه نکته ی اخلاقی و بهداشتی داشت : تا هنگامی که همه ی 6 متر و 15 سانتی متر رودتون رو خالی نکردید بی خیال نشید .اصلا هم به فکر بقیه نباشید مهم سلامتی دستگاه گوارش شماست.

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |

RSS

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا