تبليغاتX
ولگرد ستاره ها
زمان لعنتی
سلام

یه شعر نو گفتم درباره ی زمان

میدونم که خیلی ضعیفه ولی خوب براتون می نویسم که یه جوری مثلا درد و دل کنم!

روزها می گذرد

و من از تنگه ی  چشمانم

خشم زمان می بینم

که سرآزیر شدست

برمن ، بر تو

قلبم از نفرت به زمان می گرید

همچنان خیره به ساعت

که به نیروی زمان می چرخد

انگارعقربه ها قاطران آسیاب ده دورند

گورستان به ما می نگرد

دوستش دارم

آنجاست که زمان بی معناست

پیرمردی در پارک

عصا

حلقه ی اشک

کاج کهنسال

پاییز

لرزش دستی که عصا را می رقصاند

به چه می اندیشد

شاید

گذر عمر گران می بیند

به زمین می گویم

تو چرا می چرخی

از سکوتش می شنوم

زورزمین هم به زمان نمی رسد

شاید زمین

قهرمان آسیاب ده ماست

و به خود می نگرم

نگران

خسته

به دنبال زمان

زن پیری کمرش می لرزد

مهره های کمرش می ترسند

چونکه آن پاها

دیگر ذوق نمی کنند

می دوم به دنبال زمان

که بیابم روح گمگشته ی خویش

قلبم می گوید

ایست!

من زندان زمانم

حسرت!

که من از قصه ی آسیاب شیطانم

آسمان نارنجیست

جمعه

و دلم می گیرد

انتظار

اینجاست که انگار که زمان می ایستد

به زمان می گویم تو چقدر گستاخی

می شنوی؟

برو

دیگر نروم

نه به دنبال زمان

نه به آن گورستان

دوباره

چهره ی خشکیده ی مادربزرگ

به دلم می خندد

چه کنم

به زمان می نگرم

که به شادانی ما می گرید

که به مچ می پیچد

که چگونه بر لب شمشیر حسین می رقصد

مادری می خواهد که زمان چست شود

شاید از ذهن خودش

شلاق آسیابان به دست می گیرد

بچه ای می زاید

برود ازدر و دیوار سرش

بزند سرمه به چشمش

بزند بوسه به لپش

بکشد دست به گسیش

صبح ها تاریک است

وخدا میداند

من وتو از عشق سپیدیم

من و تو می خواهیم

ازدل

 ایمان بخریم

...

ودلم می شکند

.

.

.

تق!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط ولگرد ستاره ها |

RSS

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا